سنگ آسمانی

در روز 18 ذی الحجه سال دهم هجری، مردمی که با پیامبر به حج رفته بودند، به امر پیامبر در جایی به نام غدیر خم کنار هم جمع شدند. آنجا پیامبر روی سکویی بلند رفت و دست پسرعموی مهربانش، علی علیه‌السلام را بالا گرفت و گفت:
هر کس من مولا و راهنما و پیشوای او هستم، علی هم مولا و راهنما و پیشوای اوست.

مردم از اینکه حضرت علی علیه السلام، جانشین پیامبر شد بود، خیلی خوشحال شدند و به هم تبریک گفتند. اما در میان آن‌ها، مردی به نام حارث بود که دلش پر از غرور و خودخواهی شده بود. او دوست نداشت علی را مولای خودش بداند. پس با صدای بلند گفت:
ای محمد! تو ما را به خدا و نماز و روزه دعوت کردی و ما قبول کردیم. اما حالا چرا علی را امیر بر ما کردی؟ این دستور از طرف خداست یا از خودت؟

پیامبر مهربان لبخندی زد و گفت:
به خدایی که آسمان و زمین را آفریده، این دستور از طرف اوست.

اما حارث مغرور، بدون فکر کردن، سرش را به آسمان بلند کرد و گفت:
اگر راست می‌گویی، از آسمان سنگی بیفتد و مرا بزند!

همه‌ی مردم با تعجب به او نگاه کردند. هنوز حرفش تمام نشده بود که سنگی از آسمان افتاد و درست روی سرش خورد!

این یکی از معجزاتی بود که روز غدیر اتفاق افتاد و همه فهمیدند که امامت حضرت علی علیه السلام، از سوی خداست. آیات 1 و 2 سوره معارج از نظر مفسران، در مورد همین واقعه است.